بسم الله
سلام خدمت همه دوستان
برای این مطلب طاقت و حوصله مقدمه نوشتن ندارم!!! میرم سر اصل موضوع:
من طلبه شدم. طبق قانون حوزه های اهواز: 1-نمیتونم هم زمان با حوزه درس دانشگاهی هم بخونم. 2-باید 24 ساعته (به جز 5شنبه بعد از ظهر تا شنبه ساعت 6/30 صبح) در حوزه باشم و کلاس ها هم صبح (تا ظهر) ، بعد از ظهر و یک کلاس هم ساعت 8/30 شب برقرارند.
بنابراین: با این که امسال دانشگاه و رشته مورد علاقه ام رو قبول شدم اما نتونستم ثبت نام و شروع به تحصیل کنم و این برام خیلی ناراحت کننده بود.
روزهای اول سال تحصیلی خیلی تو خودم بودم و از این قضیه دلگیر بودم، البته الان هم هستم اما.... الخیر فی ما وقع!!! خودم رو با این حرفا آروم میکنم.
دیروز از دانشکده علوم حدیث تهران تماس گرفتن و پرسیدند ه: شما قصد ثبت نام ندارید؟!
داغم تازه شد!!!!!!
به هر حال قسمت این بوده که امسال فقط طلبگی بکنم و اون هم 24 ساعته!
مدت زیادیه که کلاس های رانندگیم تمام شده اما هنوز فرصت نمیکنم که برم و امتحان آیین نامه و شهری بدم.
موتورم خرابه و مدتهاست که فرصت نمیکنم برای تعمیر ببرمش؛ و.....
تقریبا به جز روزی 4/30 ساعت خواب و 2 ساعت برای ناهار و نمازهای روزانه وقت دیگه ای ندارم، البته هم حجره ای ها بیشتر میخوابن اما من مطالعه خودم رو هم کنار نگذاشتم و نمیتونم به کتابهای درسی اکتفا کنم و معمولا خیلی دیر میخوابم. (الان یکی دو تا کتاب غیر درسی برا خوندن دستمه که واقعا به موضوعشون علاقه دارم و لذت میبرم.)
کلاس ها از ساعت 6/45 صبح شروع میشن. تقریبا تمام طول روز برنامه ریزی شده برای مطالعه ها و مباحثه ها و ....
همون روزهای اول از ناراحتی از دست دادن دانشگاه، سر کلاس نحو (استاد: حاج آقای حسن زاده) چند بیت شعر گفتم که در ادامه میخونیدش:
یازده جرعه غربت
بشکست در محصور ماندن ها غرورم
من ماهی جا مانده در تنگ بلورم
من غایبم، در اوج جایم مانده خالی
مشتاق لمس لحظه ی سبز حضورم
هر شب سرودم غربتم را یازده بیت
شد عاقبت تسبیح من سنگ صبورم
از دست دادم روز را در ظلمتی گنگ
دیوانه ی یک لحظه استفهام نورم
ای کاش امشب نگذرم از خلسه ی عشق
ای کاش بی پایان شود امشب عبورم
(( آخر دلم با سربلندی می گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم))*
پ.ن: * وامی از زنده یاد، استاد قیصر امین پور .
پ.ن 2: به خاطر حضور کم و کم سعادتی در پاسخ به نظرات دوستان، بنده رو ببخشید. این یک روز و نیم در هفته رو هم باید به کارهای شخصی و مطالعه و مرور دروس طول هفته بپردازم. اما سعی میکنم گاهی سر بزنم.
التماس دعا
بسم رب الرمضان
سلام خدمت دوستان
مدتی بود که به جز شعر چیزی ننوشته بودم.
امشب همه چیز دست به دست هم داد تا کمی از خودم بنویسم و کمی هم(با عرض شرمندگی) دوباره شعر!!!
مدتهاست تصمیم داشتم تا بعد از گرفتن دیپلم و گذراندن پیش دانشگاهی در رشته ریاضی فیزیک، پا به عرصه طلبگی بگذارم و به امید خدا افتخار سربازی(از نظر من نوکری) حضرت ولیعصر(عج) را دارا شوم.
بعد از اتمام پیش دانشگاهی و پشت سر گذاشتن امتحانات در آزمون سراسری حوزه شرکت کردم و با نمره خوبی پذیرفته شدم.
بحمدالله مصاحبه را هم گذراندم و با موفقیت پشت سر گذاشتم.
اما کنکور را هم دادم (فقط سراسری) تا خودم را محکی زده باشم و البته علاقه داشتم تا در صورت ممکن در رشته ای مرتبط و متناسب با علوم حوزوی، تحصیل دانشگاهی ام را هم ادامه بدهم.
البته سرمایه گذاری برای کنکور نکرده بودم و در ابتدا قصد ادامه تحصیل دانشگاهی را (فعلا) نداشتم. اما به هر حال گفتم که: سنگ مفت، گنجشک مفت! میزنیم و..... الخیر فی ما وقع
نتایج آمد و مجاز به تمام انتخابها (روزانه و شبانه و...) شدم. البته رتبه ام دلچسب نبود.
با عده ای از رفقا مشهد بودم که وقت انتخاب رشته شد و من هم روز آخر مهلت انتخاب، عجله ای و بدون مشورت 8 تا رشته مجازی (برای این که بتونم کنار حوزه بخونم نمیشد حضوری انتخاب کنم.) انتخاب کردم.
اولین و دومین رشته را با آگاهی کامل و علاقه در راستای دروس حوزه زدم که اولین رشته، رشته علوم حدیث دانشکده علوم حدیث تهران بود که معتبرترین دانشکده مجازی کشور هم هست.
امشب (دیشب) تا اذان گفتند، نماز خواندم و بدون خوردن افطار به سمت سالن فوتسال که با دوستان قرار داشتیم راهی شدم.
از سالن که بیرون آمدم یکی از دوستان زنگ زد و سراغ از نتیجه ام گرفت.
من هم از همه جا بی خبر تازه فهمیدم که نتایج رو زدند روی سایت سنجش.
تا رسیدم منزل ساعت حدود 12:30 بود که به اینترنت وصل شدم و در حالی که حداقل به قبولی رشته اولم امیدی نداشتم، با قبولی همین رشته در صفحه مربوط به نتیجه خودم مواجه شدم.
باورم نمیشد، دو سه بار مجددا وارد سایت شدم. اما هر کار کردم نمیشد که قبول نشم.
این بود که بعد از ورود به حوزه (به عنوان اصل) حالا موفق به ورود به دانشگاه (به عنوان فرع) هم شدم. (البته دانشکده علوم حدیث هم مصاحبه داره که هنوز ندادم.)
البته بیشتر از این خوشحالم که هر دو در راستای هم هستند و امیدوارم به برکت این ماه عزیز خداوند مقدمات تحصیل و کمال رو در سال تحصیلی جدید بیش از پیش، برایم فراهم کند.
و این هم یک شعر از سلسله اشعار دست و پا شکسته بنده (به ضمیمه یک بیت برای امشب در پی نوشت مطلب):
((سوره عشق))
شدست ماه گرفتار خط و خال امشب
رسیده است به ((یک)) حد احتمال امشب*
نگاه خسته من در نگاه روشن توست
و عشق من که جوابیست بی سوال امشب
ببین که چشم نگاهم نمیزند پلکی
میان حادثه غرق است بی مجال امشب
چقدر لیلی و مجنون میان من تا توست
که عشق رد شده از مرز هر محال امشب
هزار آینه در بین ماست، تو در تو
هزار آیه ی پیوسته و زلال امشب_
هزار آیه ی عاشق به سینه نازل شد
و وحی شد به دلم سوره ی وصال امشب
بدون واژه ترین سوره، سوره ی عشق است
که در فصاحت دل هست بی مثال امشب
تغزل آمده امشب به طبع آینه ها
که چشم مست تو بگذشت از خیال امشب
سید محمد مهدی شفیعی
مرداد ماه 1388
پ.ن: 1- بیت ضمیمه غزل برای امشب (مرتبط با مطلب قبل از شعر):
نماز و سالن و کنکور، شب، شب عشق است**
به قرعه ی دل من بود، اصل حال امشب
* حد (limit) مبحثی است در ریاضی. احتمال هم همینطور که البته احتمال هیچ ربطی به حد ندارد. در احتمال بیشرین عدد ممکن برای احتمال وقوع یک حادثه ((یک)) است که برابر با صد درصد است.
** این سه موضوع که امشب به طور اتفاقی پشت سر هم اتفاق افتاد، مصداق کوچکی از نصیحت مهم حضرت آیت الله العظمی بهجت(ره) برای جوانان بود که فرمودند:
جوان ها! شما را سفارش میکنم به ۳ چیز: تحصیل، تهذیب، ورزش !!!
منتظر نظرات و نقدهای دوستان هستم.
انشاالله در این شبها بنده رو از دعا فراموش نکنید تا به یاری خدا در این راه موفق باشم.
التماس دعا
اگرچه یکی دو غزل جدید هم دارم اما.....
تقدیم به: دنیا
....ای کاش لبخند تو را باور نمیکردم
شوق لبت را بی سبب در سر نمیکردم
در باغ قلبم کاش عشقت گل نمیکرد
تا غنچه ها را یک به یک پر پر نمیکردم
ای کاش هیزم های عمرم را همان روز
با شعله ات بیهوده خاکستر نمیکردم
عمری دگر باقی نمانده، پای رفتن نیست
ای کاش لبخند تو را باور نمیکردم....
دوبیتی :
دل، نیمه شب سجاده را در می نوردد
در جستجویت جاده را در می نوردد
دیگر ندارد نای، حتی نای گریه
این دل که بغضی ساده را در می نوردد.
سید محمد مهدی شفیعی
سلام
این بار یک غزل کوتاه، تقدیم به حضرت موعود(عج) :
دوباره یاد تو افتادم و وضو کردم
و باز با دل خود از تو گفتگو کردم
تمام آینه های شکسته ی دل را
برای یافتنت خوب زیر و رو کردم
میان کوچه و پس کوچه های شهر خیال
پی شمیم حضور تو جستجو کردم
چقدر گم شده ام بین این خیال غریب
فقط تو را و فقط با خود آرزو کردم
سید محمد مهدی شفیعی
2/2/1388
منتظر نظرات انتقادهای همه دوستان هستم.
دوستان عزیز
از میهمانی سه روزه برگشتم.
سه روز میهمان بودم و از خجالت جرات نکردم در چشم میزبانم نگاه کنم.
اما به او سلام کردم. با او سخن گفتم. یادتان هم بودم. سه روز معتکف خال لب دوست بودم و امروز.... (دلتنگم!)
وبلاگ جدیدی ساختم به نام سپیدانه تا حرف های جدیدی بزنم.
منتظر قدومتان هستم.
امروز پنجشنبه است و من برای بار دوم با یک شعر (اگه بشه اسمش رو شعر گذاشت) از خودم اومدم.
این هم شعر این حقیر:
نامت چو باز زمزمه شد بر زبان من
آتش گرفت و سوخت زبان در دهان من
تا دل دوباره کرد تمنا ز من تو را
از نو شکفت غنچه طبع روان من
در سینه بزم شعر برایت به پا شد و
فعال گشته سینه آتشفشان من
فواره زد چو آتش مهرت ز سینه ام
افتاد شعله شعله آتش عشقت به جان من
دیشب دل از ستاره سراغ تو را گرفت
ای ماهتاب گمشده در آسمان من
.......................................
........................................*
در انتهای هر غزلم گریه میشود
تکرار تلخ حادثه ی ناگهان من
سید محمد مهدی شفیعی
25/2/1388
پ. ن : *در اواسط گفتن این شعر با یکی از دوستان عزیزم تلفنی صحبت میکردم و ایشون نظری دادن که معنی اون بطور کلی این بود که باید ابیات خیلی ساده و همه فهم باشه. و من همون موقع یک بیت گفتم که زیادی ساده از آب در اومد و جالب شد اما چون با وقار و فضای کلی شعر سازگار نبود، اون بیت رو برداشتم اما حالا در پی نوشت اون رو مینویسم تا از شعر جداش نکنم. اون بیت این بود:
سر میکشم به یاد تو من چای تلخ را
عشقت چرا که حل شده در استکان من!
1-راجع به بیت آخر این شعر هم حرف و حدیث و اختلاف نظر زیاد بود و دوستان یا خیلی ازش استقبال کردن و یا گفتن که از بقیه ابیات ضعیف تره. خوشحال میشم شما هم با نظراتتون کمکم کنید.
منتظر نظرات همه دوستان هستم.
دوستان ببخشید که این روزها فرصت سر زدن و نوشتن و شعر گذاشتن نمیکنم.
فقط اومدم که بگم به لینک زیر یه سری بزنید:
نامه سر گشاده به رهبر معظم انقلاب پس از نماز جمعه با شکوه هفته گذشته
التماس دعا
امروز روز جمعه است و متعلق به حضرت صاحب الزمان (روحي لتراب مقدمه الفدا)
امروز براي اولين بار ميخوام به تشويق برادر گرامي و دوست عزيزم، سيد حميد برقعي يکي از اشعار خودم رو بنويسم.
اين شعر مربوط به روز جمعه هفته گذشته است و تقديم به محضر حضرت وليعصر (عج) .
البته قبل از این که بنویسمش باید بگم که راجع بهش با هم استانی عزیزم، آقا مرتضی حیدری آل کثیر تلفنی صحبت کردم و ایشون دو مورد غلط گرفتن که نقدشون بسیار برام خوشحال کننده بود اما متاسفانه دقیقا نقاطی بود که برام خیلی سخت بود که درستشون بکنم.
خلاصه باید بگم که اولا: تشکر ویژه میکنم از این دو دوست و برادر عزیزم، آقا سید حمید برقعی و آقا مرتضی حیدری آل کثیر.
ثانیا: پیشاپیش بنده ی تازه کار رو به خاطر ضعف فراوان شعر ببخشید.
ثالثا: منتظر نقدهای شما دوستان عزیزم هستم و خوشحال میشم که استفاده بکنم (لطفا رحم نکنید).
رابعا: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟؟!!
خامسا: باز هم دوبیت دیگه از حافظ:
به جان پیر خرابات و حق صحبت او که نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است بیار باده که مستظهرم به همت او....!!!
این هم شعر حقیر این حقیر:
غروب جمعه شد دوباره بغض آسمان شکست
بهار غنچه های نو شکفته در خزان شکست
غروب جمعه آمد و نیامدی ز کعبه تو
دوباره در صدای کعبه وسعت اذان شکست
تو وارث زمینی و زمان به انتظار توست
بیا که زیر بار غصه قامت زمان شکست
امید پیرهایمان دوباره نا امید شد
و مثل قلب پیرها، غرور هر جوان شکست
دوباره کشتی دلم غریق در سراب شد
و گردباد غم وزید و باز بادبان شکست
دوباره آمدم شبانه با تو درد دل کنم
که بغض کهنه ام امان نداد و بی امان شکست!
جمعه ۴/2/1388
اهواز
منتظر نظرات و انتقادهای دوستان هستم.
التماس دعا
اصلاحیه: سلام. به علت انتقادهای سازنده دوستان و اساتیدم، بنده مصرع دوم بیت پنجم رو از "و با هجوم گردباد، دوباره بادبان شکست" به "و گردباد غم وزید و باز بادبان شکست" تغییر دادم.
به خاطر این اصلاح باید از استاد گرامی جناب آقای حامدی که کمک زیادی به من کردند و از سایر دوستان و منتقدین که به بنده لطف داشتند تشکر کنم.
آقای حامدی پیشنهاد کردند که: " و گردباد غم رسید و باز بادبان شکست" که بنده با یک تغییر کوچک کلمه "رسید" را به "وزید" تغییر دادم.
|
بسم رب الشهدا سلام خدمت همه دوستان یادش به خیر..... یادش به خیر امسال روز عرفه...... یادش بخیر دعای عرفه کنار شهدا....... یادش بخیر کنار قتلگاه شهدا روضه گودال خوندن و....... یادش بخیر سینه زنی کنار مقبره شهدا...... اونجایی که سیم ارتباطیم با همه دنیا قطع شده بود..... اونجای که حتی سیستم برق رسانی نداشت و شبهاش تاریک و خلوت بود.... اونجایی که حتی موبایلم کاملا خارج از سرویس بود..... اونجایی که فقط بوی کربلا میومد.... اونجایی که ذره ذره خاکش بوسه گاه عرشیان و ملایک بود..... اونجایی که حس میکردم دارم رو بال فرشته ها قدم برمیدارم...... اونجایی که وقتی رو خاکش نشستم حس میکردم طلب کردن بهشت، کفران نعمت خداست.... یادش بخیر طلاییه...............!!!!!!! هنوز هم بوی سیبی که از قتلگاه ابی عبدالله(ع) بیرون میومد اونجا به مشام میرسید. یه جایی که فقط یه حرم مانند کوچیک داره و فقط خاک..... خاکی که بوی بهشت میده.... نه!! خاکی که بوی کربلا میده..... بوی خون امام حسین(ع)، بوی خون اباالفضل (ع)، بوی خون علی اکبر(ع)، بوی خون قاسم(ع)، بوی خون عبدالله(ع) و حتی بوی خون علی اصغر(ع) ..... بوی خون حاج ابراهیم همت ها.... بوی خون حاج حسین خرازی ها..... و بوی خدا......... یادش بخیر امسال روز عرفه با یه عده مجنون مثل خودم رفتیم طلاییه. همونجایی که دست علمدار خمینی ، حاج حسین خرازی جدا شد، همون جایی که سر حاج محمد ابراهیم همت از دهن به بالا از تن جدا شد.... همون جایی که...... یادش بخیر دعای عرفه و روضه قتلگاه و سینه زنی و اشک و ناله و دیوونگی کنار شهدا.... یادش بخیر نشستن رو خاکی که قدمگاه شهداست.... خاکی که به قول اهل دل محل قدوم مبارک مادر سادات، حضرت زهرا (س) است..... اونجا حس میکنی که از همه عالم و آدم جدا شدی. حس میکنی که دیگه سیمت فقط به خدا وصله. حس میکنی دیگه هیچکی جز شهدا و اون بالایی ها نگات نمیکنه. حتی فرصت گناه و ریا هم نیست. اونجا میتونی کنار شهدا راحت گریه کنی و باهاشون حرف بزنی.... دلم دوباره هوای طلاییه رو کرده..... دلم برا شهدا تنگ شده.... دلم میخواد رو خاکهای گرم طلاییه بشینم و....... رفقا تا حالا طلاییه رفتید؟؟؟؟ ما خوزستانی ها افتخار اینو داریم که میزبان شهدا هستیم. نه.... اشتباه کردم. شهدا منو ببخشند..... ما به خودمون میبالیم که میهمان شهدا هستیم و میزبان عاشقان شهدا.... میزبان کسانی که هر سال از جای جای این کشور برای زیارت کربلای خوزستان میان. اما خودمون چقدر از شهدا بهره مند میشیم؟؟؟؟؟؟ نکنه چون شهدا نزدیکمون هستن و در کنارمون، اونا رو یادمون بره. آدم معمولا قدر چیزهایی رو که داره نمیدونه. اصلا چقدر راجع به طلاییه میدونید؟؟؟؟ مطمئنا هر وقت قصد زیارت شهدا رو کردید یا رفتید شلمچه، یا فکه، یا هویزه و.... اما طلاییه فقط چند ساله که دست ایران افتاده.... سالها جنازه های فرزندان این مرز و بوم دست بیگانه ها بود. انشاالله خداوند توفیق زیارت و شفاعت شهدا رو نصیبمون کنه.
راستی براتون یه فایل بسیار جالب گذاشتم که مربوط به ایام عید یکی دو سال پیشه و یکی از روحانیون راجع به طلاییه حرف میزنه. اگه دوست دارید راجع بهشون بدونبد حتما دانلود کنید. مطمئنا اگر دانلود نکنید مطالب بسیار جالبی رو از دست دادید...!!!! این هم لینک دانلود: دانلود فایل mp3 طلاییه راستی نظر راجع به مطلب و راجع به این فایل یادتون نره. التماس دعا | |||||
يادمه کوچيک تر که بودم يه موضوع انشا داشتيم که نسلهاي قبلي ما هم مثل ما راجع بهش نوشته بودند. احتمالا شما هم راجع به اين موضوع انشا نوشتيد يا حداقل شنيديدش:
علم بهتر است يا ثروت؟؟؟!!!
اين يه موضوع بود که معمولا همه به طور کليشه اي در جوابش ميگفتند: علم!!
اما بعدها در عمل ديديم که...!!!!
بگذريم، من حدود 2 ماهه که دارم به يه موضوع فکر ميکنم اما جرات نکرده بودم راجع بهش مطلب بنويسم تا وقتي که خودم به نتايج مطلوب و قابل قبولي برسم.
طول بهتر است يا عرض؟؟؟
منظورم اون طول و عرض هندسي نيست.
ببینيد، يکي از دعاهاي معروفي که معمولا براي ما جوونها يا حتي براي پيرها ميکنند اينه: خدا بهت طول عمر بده.
اما تا حالا کسي بهتون گفته که خدا بهتون عرض عمر بده؟؟؟
من نظر خودم رو راجع به اين موضوع ميگم.
خيلي افراد در جامعه ما هستند و ما ميبينيم و ميشناسيم که خداوند عمر زيادي بهشون داده اما اگه بهشون بگي که تو اين همه سال و ماه و روز و ساعت و دقيقه و... چه کارهايي مفيدي انجام دادي؟، خودشون رو تو اين همه زمان از دست رفته گم ميکنند و ميفهميم که عمرشون فقط طويل بوده و عرض زيادي نداشته.
اما در مقابل عده بسيار معدودي هستند يا بودند که عمر عريض اما کم طولي رو داشتند.
به عنوان مثال، نه!! صبر کنيد! اول ميخوام ازتون يه سوالي بپرسم:
اگه خداوند قبل از اومدن به اين دنيا به هرکدوم از ما ميگفت که حاضري بري تو دنيا ولي فقط 13 سال بهت عمر ميدم!! قبول ميکرديم؟؟
اون هم 13 سالي که حداقل 4،5 سالش به بازيگوشي و بيخبري از اين دنيا ميگذره و تا به خودت بياي حداقل 10 ساله شدي!!!
حالا شايد فهميده باشيد ميخوام چه کسي رو مثال بزنم!
درسته، محمد حسين فهميده. نميخوام مثل خيلي ها کليشه اي صحبت کنم اما با خودمون يه حساب سر انگشتي بکنيم!!
شهادت به معناي ساده يعني: فنا شدن در راه رسيدن به خدا !
آرزوي تمام علما و عرفا و فضلا و اوليا خدا اينه که در راه وصل به درياي بي انتهاي حق تعالي از خودشون بگذرند و فنا بشن.
محمد حسين فهميده اگرچه طول عمر کمي داشت اما عمر کوتاهش خيلي عريض بود. جوري که چشم کم سوي مثل مني قدرت ديدن انتهاي اين عرض بی انتها رو نداره.
و چه بسا انسانهايي که عمر طويل و عريض رو همزمان دارند! مثل بسياري از علماي ما که خداوند طول عمر با عزت و مفيد بهشون عطا کرد و يا شايد هم خداوند فقط طول عمر و ساير نعمتهايي رو که به ما هم ميده بهشون عطا کرده و خودشون خوب استفاده کردند.
راستي من هم يه عموي شهيد به اسم سيد مرتضي دارم که 22 فروردين ، آره همين پريروز، تولدش بود.
اگر الان بود بايد بهش رفتن توي 43 سالگي رو تبريک ميگفتم.اما حالا به خاطر چيز ديگه اي بهش تبريک ميگم.
عمو جان بهت تبريک ميگم که عمر کم طول ولی عریضی داشتي!
سيد مرتضي وقت شهادت فقط 19 سال داشت و قبل از رفتن به جبه عده اي از اساتيد حوزوي بهش گفته بودن که شما نرو چون در سالهاي آينده به علمايي مثل شما نياز داريم و نوابغي مثل شما در جامعه نادر هستند اما...
اين مدت يه چيز ديگه هم هست که فکرم رو مشغول کرده، سيد مرتضي رو توي فاميل خيلي دوست داشتند؛ مخصوصا عمه ها و عموها و خاله ها و دايي ها.
امسال عيد 3 تا از خاله هاي بابام رو ديدم و یکی از عمه ها. هر ۴ نفرشون در زمان های جداگانه بهم يک حرف مشترک رو زدن و اون حرفيه که هميشه مادر بزرگم هم بهم ميگه و گاهي اوقات اشک توي چشماش حلقه ميزنه.
امسال وقتي خاله ها رو ديدم هر سه بهم گفتن که تو براي ما جاي سيد مرتضي رو پر کردي و ما رو یاد اون میندازی.(مادربزرگم قبل از تولد من هم يک خواب عجيب ديده بود و به همين دليل اين حرف رو خيلي با اطمينان بهم ميزنه.)
اين براي من خوشحال کننده و غرور آفرين بود. مخصوصا وقتي که خاله بابام رو که از قم اومده بود بعد از 2 سال ديدم و در اولين جمله بهم گفت که تا ديدمت انگار سيد مرتضي رو دوباره ديدم. اما اين خوشحالي حالا ترس عجيبي رو توي دلم انداخته شايد هم اسم ترس اينجا غلط باشه اما تو فرهنگ لغت ذهنم کلمه بهتري براي اين حال خودم پيدا نکردم.
اين مدت از يک طرف خوشحال بودم که من يک لحظه بتونم اطرافيانم رو ياد عموي شهيدم بندازم و از طرف ديگه دارم به اين موضوع فکر ميکنم که سيد مرتضي در سن 19 سالگي به خدا رسيد.
من فقط يک سال و چند ماه تا 19 سالگي وقت دارم، شهادت که مال من روسياه نيست اما من حتي قدمي به سمت خدا بر نداشتم.
افسوس که خدا ۱۷ سال بهم طول عمر داد اما من فقط روي اين پاره خط، بدون حرکت خاصي و با چشم بسته راه رفتم و نتونستم به اين طول، عرض رو هم اضافه کنم.
اگه بخوام راجع به سيد مرتضي براتون بنويسم، مدتها زمان ميبره و باز هم حق مطلب ادا نمیشه، اما فقط اينو ميتونم بگم: سيد مرتضي درياي عریض و عمیق و بیکرانی بود که مال اين دنيا و آدماش نبود و خدا هم طول عمر زیادی بهش نداد تا....
خدايا به من روسياه، کمک کن تا در مسير طول عمري که بهم دادي حرکت عرضي وسيعي داشته باشم.
براي همه دوستان و عزيزانم دعا ميکنم که خداوند طول عمر عريض بهشون عنايت کنه.
منتظر نظراتتون هستم.
